المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
454
مروج الذهب ( فارسى )
ولى اى ام عمر ! اين يار جام نگرفته بدتر از آن ديگران نيست » آن دو مرد گفتند « تو كيستى ؟ » گفت « اگر مرا نشناسيد نسبم را ميشناسيد من عمرو بن عدى هستم . آنها برخاستند و او را ببوسيدند و سرش را بشستند و ناخن بگرفتند و مويش كوتاه كردند و از لباسهاى خوب خودشان به دو بپوشانيدند و گفتند براى پادشاه گرانقدرتر و مرغوبتر از خواهر زاده او كه خدايش پس فرستاد هديهاى نيست آنگاه برفتند تا بدربار شاه رسيدند و او را بوجود عمرو مژده دادند كه بسيار خرسند شد . او را بنزد مادرش فرستاد و به آنها گفت « شما چه ميخواهيد ؟ » گفتند « ميخواهيم مادام كه تو هستى و ما هستيم نديم تو باشيم » گفت « نديمى از شما باشد » و نديمان معروف جذيمه همانها بودند و متمم بن نويره يربوعى در رثاى برادر خويش كه بوسيله خالد بن وليد در روز بطاح كشته شده بود هم ايشان را منظور دارد كه گويد « بروزگاران دراز ما چون نديمان جذيمه بوديم تا آنجا كه گفتند از هم جدا نخواهند شد و چون پراكنده شديم گوئى من و مالك با آن انس دراز يك شب با هم نبودهايم . » و ابو خراش هذلى گويد : « مگر ندانى كه پيش از ما مالك و عقيل ، دوستان جانى جدا شدهاند » مادر عمرو به دو پرداخت و خدمه را بفرستاد تا در حمام كار وى را سامان دهند و چون برون شد جامههاى خوب شاهانه به دو پوشانيد و مطابق نذرى كه داشت يك طوق طلا به گردن او كرد و گفت بحضور دائى خود رود . چون دائيش ريش او را با طوق گردنش بديد گفت « عمرو از سن طوق گذشته است » عمرو با جذيمه دائى خود ببود و همه كارهاى او را به عهده گرفت . زباء دختر عمرو بن ظرب بن حسان بن اذينة بن سميدع بن هوبر ملكه شام و جزيره از خاندان عامله از عماليق بود كه در سليح حكومت داشتند بعضيها گفتهاند وى رومى نژاد بود و به عربى سخن ميگفت شهرهاى وى بر دو ساحل شرقى و غربى فرات